آقای بلاگفا
دیدیم که خوش نداشتید حرفها را ، تابتان نبود. پس دیگر زیاده عرضی نیست. اگر بار گران و این صحبتها. در آغوش کشید هم مسلکانتان را، باشد که به لقای هم برسید!
دوستان ما اسباب کشیدم به وردپرس اینم آدرسش:
www.dosssier.wordpress.com
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:46  توسط عله
|
و روزهایی در زندگی هست که از درد می گریی و کسی نیست که از دردت به او بگویی
آخر آنکه بود دارد می رود...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:57  توسط عله
|
پشتش را کرد و رفت
می خواست دور شود از من
می گفت خسته ام از تو
اما یادش نبود آن که از او دور می شد قابِ روبان-مشکی بسته ام بود
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:22  توسط عله
|
بعضی وقتها آدمها از آن چه هستند راضی نیستند.
بعضی وقتها آدمها تصمیم می گیرند تغییر کنند.
بعضی وقتها زمین و زمان همه چیز را برایشان فراهم می کند که تغییر کنند.
بعضی وقتها چیزی از آدمها عوض می شود تا تغییرشان راحتتر شود، مکانی ، شرایطی ، دوستی ، چیزی. تا وقتی که آن چیز عوض شده ، تغییر می کنند ؛ اما بعد از مدت کوتاهی به خود می آیند که آن چیز کما فی السابق شده و خودشان نوک سوزنی با آن چه بودند تفاوت ندارند.
دور و برشان را نگاه می کنند. آن همه هزینه برای عوض شدن هیچ ثمری نداشته ، آنها همان اند که بودند.
آن وقت نا امید می شوند.
خودشان را لا یتغیر می پندارند.
آن وقت پروسه ی دیگری را آغاز می کنند تا آنچه هستند را بپذیرند.
آنچه بد بود را خوب وانمود می کنند.
آدمها بعضی وقتها خودشان را مجبور به کج فهمی می کنند.
آدمها بعضی وقتها چه رقت انگیز می شوند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:29  توسط عله
|
خدایا مکن امید کسی را تو نا امید...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. تو هر مقیاسی دردناکه
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:36  توسط عله
|
من برگشتم
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. اگه بشه می خوام اسباب کشی کنم ، فعلاً...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:47  توسط عله
|
دلم شور می زنه...
اصلاً دل تو دلم نیست...
نمی دونم چی می شه ، یعنی نه فقط اینکه آخرش چی می شه ها ، نمی دونم کلاً قراره چی بشه.
به هر کی گفتم گفت "وای خوش به حالت" یه جوری می گن خوش به حالت که آدم تو دلش خالی می شه. آخه خُب چرا من؟ همه می گن "چه حسی داری؟" "وای منُ یادت نره ها" "قدر این موقعیتُ بدون"
می بینم اینا همه اشون از من بیشتر هیجان زده ان. خُب چرا من؟ نکنه حقّم نباشه؟! نکنه...
سفر عجیبیه
دلم خیلی شور می زنه...
یعنی چی می شه؟
حلالم کنین
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط عله
|
وقتی خونه همخونه کُش بشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:21  توسط عله
|
راستشُ بخوای من الان حالم از 2 ماه پیشم خیلی بهتره
اقلّش الان زبونِ هم دیگه رو می فهمیم دیگه!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:6  توسط عله
|
یه وقتایی که دلت یه حسی داره که نمی خوای داشته باشه ، بد وقتاییه ، بد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:36  توسط عله
|